دوشنبه، ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
یکی بود یکی نبود....
یه روزی، یه گوشه از این دنیای بزرگ، دخترکی زندگی میکرد که زیاد آدم خوشحالی نبود. چون به نظرش دنیا خاکستری و بدون رنگ بود.
اون دخترک عاشق ماجراجویی بود، عاشق رویاپردازی، اما جایی که زندگی میکرد اجازهی این کارها رو بهش نمیداد.
یه روزی دخترک قصهی ما یه کتاب داستان خرید. بعد صفحاتش رو ورق زد و ورق زد. وقتی به پایان کتاب رسید، دخترک حس کرد
شادی توی قلبش جوونه زده، چون حس میکرد یه سفر کوتاه داشته و کلی ماجرا تجربه کرده...
دخترک از اون به بعد کتابهای زیادی خوند و لابهلای صفحاتشون به سفرها و ماجراجوییهای زیادی رفت.
سالها گذشت... دخترک بزرگ شد. اون هنوز هم با کتابهاش شاد بود و خوش میگذروند، اما یه روزی، وقتی داشت یه رمان زیبا رو
به زبون انگلیسی میخوند، یهو تو دلش یه خواستهی جدید پیدا کرد:
"من دلم میخواد آدمهای بیشتری از خوندن این داستان زیبا لذت ببرند."
دختر شروع به ترجمهی اون داستان کرد. اول یکنفر ترجمهاش رو خوند بعد دو نفر... بعد ۱۰۰ نفر.... بعد هزار نفر... و هر روز به این تعداد اضافه شد.
حالا این روزا، دختر یک کتابفروشی داره که تکتک کتابهاش رو خودش با عشق انتخاب میکنه و همراه با یک گروه دوست داشتنی، برای شما ترجمه و آماده میکنه.
اسم این کتابفروشی از همون روز تولدش شد بوکودریم به معنای کتاب و رویا، تا برای همهی شما تجربههای خیالانگیز زیادی رو از طریق جادوی کتابهاش بسازه...
پ.ن: راستی اون کتابی که باعث تولد بوکودریم شد، مجموعهی «گریه کن یا بهتره التماس کنی» بود. :))